لطفا تا لود شدن کامل وب صبر کنید و به علت حجیم بودن تصاویر وب ما و دیر لود شدن آن حتما از اینترنت پر سرعت استفاده کنید........جهت لود سریع مطالب و تصاویر از مرورگر موزلا فری فوکس استفاده کنید.........این وب آماده تبادل لینک با کلیه وب سایتهای بهزیستی و توانبخشی و پزشکی و آموزشی خدماتی معلولین و جانبازان و همچنین مراکز ارائه دهنده خدمات و کلیه انجمن ها و کانون های حمایت کننده از معلولین و جانبازان با رعایت کلیه قوانین دولت جمهوری اسلامی ایران می باشد......ما آماده دریافت نظرات و انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان هستیم Please load the full site up and wait to be due to large images slow to load the site and be sure to use high-speed Internet ........ contents and images for fast loading of the browser to use Mozilla Fire Fox Ready ....... this site link exchange website with all welfare and rehabilitation services and medical and educational centers as well as disabled and veterans services and all associations and centers supporting the disabled and veterans in compliance with all laws Iran's government is ready ...... we get comments and feedback we hear from you ما آماده دریافت نظرات و انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان هستیم ... پس با ارائه نظرات ارزنده خود راهنمای ما باشید

در مورد ازدواج یعقوب دو قول وجود دارد:
1- بدنبال خوابى که یعقوب دید به منطقه حران رفت و طبق مأموریت به خواستگارى دختر "لابان" حاکم حران رفت اما از آنجا که "لابان" شش دختر داشت که کوچکترین آن "راحله" بود، دختر اول را براى ازدواج پیشنهاد داد و یعقوب بخاطر حیایى که داشت مخالفت نکرد و با وى ازدواج نمود که بعد از به دنیا آوردن دو پسر دختر اولى مرد مجددا یعقوب از دختر وى خواستگارى کرد که "لابان" دختر دوم را پیشنهاد نمود که مورد قبول یعقوب قرار گرفت از این دختر نیز پس از بدنیا آمدن دو پسر وى از دنیا رفت، به همین ترتیب یعقوب با دختران لابان ازدواج کرد تا به "راحله" که همسر مورد نظرش بود رسید و در مجموع از دختران لابان حضرت یعقوب صاحب دوازده پسر شد و چون در این مدت براى لابان چوپانى مى کرد.
از این راه صاحب گوسفندان فراوانى نیز شد و هنگام بازگشت به کنعان صاحب 12 پسر و اموال فراوان بود.

2- اما بنابر نقل دیگر که مختصرى تفاوت دارد، لابان دایى یعقوب است که در سرزمین "فدان آرام" زندگى مى کرد. حضرت یعقوب با راهنمایى و پیشنهاد پدرش نزد وى رفت و خدمت به دایى را عهده دار شد و با دو دختر وى ازدواج نمود که پس از مدتها با فرزندان و اموال فراوان به نزد خانواده خود در کنعان بازگشت و در کنعان ساکن شد. وى داراى 12 پسر بود که به اسباط معروف بودند.

داستان ازدواج یعقوب در کتاب هاى تاریخ
در کتاب هاى تاریخ داستان ازدواج یعقوب با لیا (یالیه) و راحیل دختران دایى خود لابان، با مختصر اختلافى این گونه نقل شده است: هنگامى که یعقوب با تدبیر، دعاى پدر را شامل حال خود گردانید و عیص سوگند یاد کرد که او را به جرم این کار خواهد کشت، مادرش رفقه بترسید که مبادا یعقوب به دست عیص به قتل برسد، از این رو به یعقوب گفت: اکنون نزد دایى خود لابان برو و بدو ملحق شو.

یعقوب براى انجام دستور مادر و دیدار دایى خود لابان به سمت فدان آرام حرکت کرد و از ترس عیص شب ها راه مى پیمود و روزها مخفى مى شد تا به آن جا رسید. یعقوب مایل بود با دختر لابان ازدواج کند و او دو دختر به نام هاى لیا و راحیل داشت. لیا از راحیل بزرگ تر بود، اما یعقوب راحیل را مى خواست.

وقتى از داییى خود او را خواستگارى کرد، لابان با ازدواج او موافقت کرد، مشروط بر این که مدت معینى گوسفندانش را بچراند.وقتى مدت مزبور به پایان رسید، لابان دختر بزرگ خود را به همسرى او درآورد و در جواب یعقوب که گفت: من راحیل را مى خواست، گفت: رسم ما نیست که دختر کوچک را قبل از دختر بزرگ شوهر دهیم.
اکنون همان اندازه براى ما چوپانى کن تا راحیل را نیز به همسرى تو درآورم و یعقوب دوباره به همان مقدار چوپانى کرد تا وى راحیل را نیز به ازدواج او درآورد.
گفته اند که ازدواج با دو خواهر در آن زمان جایز بوده و منظور از آیه سوره نساء که فرمودند: «... و أن تجمعوا بین الأختین إلا ما قد سلف» ترجمه: ازدواج با دوخواهر و جمع میان آن دو نکنید، مگر آن چه در سابق گذشته است (نساء، 23) همین داستان یعقوب است .
ولى یعقوب داستان را این گونه نقل مى کند که اسحاق به یعقوب گفت: خداوند تو و فرزندانت را پیغمبر خواهد کرد و در تو خیر و برکت نهاده است، سپس بدو دستور داد به فدان - که جایى در شام است - برود.
یعقوب به دستور پدر به فدان رفت.
در آن جا زنى را دید که گوسفندانى همراه دارد و بر سر چاهى ایستاده و مى خواهد گوسفندان را آب دهد، ولى سنگى بر سرآن است که چند مرد بایستى به یک دیگر یارى دهند تا آن را بلند کنند. یعقوب از آن زن پرسید: تو کیستى ؟پاسخ داد: من لیا دختر لابان هستم. و لابان دایى یعقوب بود.
یعقوب که آن سخن را شنید، پیش آمد و سنگ را از سرچاه دور کرد و آب کشید و گوسفندان لیا را آب داد و سپس نزد دایى خود رفت.
لابان همان دختر را به همسرى او درآورد. یعقوب گفت: آن که نامزد من بود، راحیل خواهر اوست؟ لابان گفت: این بزرگ تر بود و من راحیل را نیز به ازدواج تو درخواهم آورد. سپس هر دو را به یعقوب داد.در مقابل گفته اینان، جمعى معتقدند که یعقوب راحیل را پس از این که لیا از دنیا رفت گرفت و میان دو خواهر جمع نکرد و این نظرى است که طبرسى مفسر بزرگوار شیعه اختیار کرده و آیه ... و ان تجمعوا بین الاختین را درباره عمل مردم زمان جاهلیت دانسته که هم زمان با دو خواهر ازدواج مى کردند و این به نظر صحیح تر مى رسد.
به هر صورت مورخان نوشته اند که لیا و راحیل هر کدام کنیزى داشتند که آن ها را نیز به یعقوب بخشیدند. کنیز لیا، زلفا و کنیز راحیل، بلها بود.
یعقوب از این چهار زن، صاحب دوازده پسر شد:
روبیل یا به گفته بعضى روبین، شمعون، لاوى، یهودا، یشجر - یا یشاکر-، ریالون - یا زبولون -. مادر این شش تن لیا بود و یوسف و بنیامین که مادرشان راحیل بود. دان و نفتالى از بلها به دنیا آمدند. جاد واشیر که این دو را نیز خداوند از زلفا به یعقوب داد.به جز بنیامین، فرزندان دیگر یعقوب همه در شهر فدان آرام به دنیا آمدند و تنها بنیامین پس از آمدن یعقوب به فلسطین متولد شد.در مقابل، مسعودى دوازده پسر یعقوب را از لیا و راحیل مى داند و از کنیزان آن دو ذکرى نکرده است.
یعقوب سال ها در فدان آرام نزد دایى خود ماند و به کار گوسفند دارى روزگار مى گذرانید تا این که داراى گوسفندان بسیار و اموال زیادى شد و تصمیم گرفت به شام و فلسطین باز گردد، اما از برادرش عیص مى ترسید و بیم داشت که عیص در صدد قتل و آزار او برآید.

از این رو به گفته مسعودى هدیه اى پیشاپیش خود براى عیص فرستاد و مى گویند که یعقوب 5500 رأس گوسفند داشت ویک دهم آن ها را براى برادرش فرستاد و در نامه اى به برادر نوشت: عبدک یعقوب یعنى از بنده ات یعقوب.
هم چنین طبرى گفته است که یعقوب به چوپانان خود سپرد که اگر کسى آمد و از شما پرسید که شما که هستید؟ بگویید که ما چوپانان یعقوب - که بنده عیص است - هستیم.

از آن سو عیص با لشکریان خود از شام بیرون آمد تا یعقوب را به قتل برساند، ولى هنگامى که نامه را خواند و هدیه یعقوب بدو رسید، از کشتن وى صرف نظر کرد و به خوبى از برادر استقبال نمود و تا وقتى یعقوب در کنعان بود، آزارى بدو نرساند.

به هر حال حضرت یعقوب بدنبال سکونت و حاکمیت فرزندش حضرت یوسف در مصر، به دعوت وى به مصر رفت و 17 سال در آنجا سکونت نمود و در همانجا رحلت کرد.




طبقه بندی: دانستنیهای علمی و قرآنی، دانستنیهای پیامبران و امامان،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 19 آبان 1389 توسط حسین بیاری
این عکسها از سایت موزه آستان قدس رضوی می باشد.


قرآن منسوب به امام علی (ع)

برای دیدن بقیه تصاویر به ادامه مطلب مراجعه کنید...


ادامه مطلب
طبقه بندی: دانستنیهای تصویری، دانستنیهای علمی و قرآنی،
ارسال در تاریخ سه شنبه 18 آبان 1389 توسط حسین بیاری

شیطان و ابلیس اگر چه از جنس ملائکه نبود ولی به لحاظ مقامات در مرتبه مشترکی با آنان قرار داشت. حضرت امیر در خطبه 192 نهج البلاغه در این مورد می فرماید:

و کان قد عبدالله ستة آلاف سنة، لایدری امن سنی الدنیا ام سنی الآخرة.

شیطان شش هزار سال خداوند را عبادت کرد آن هم معلوم نیست از سالهای دنیا (365 روز) یا سالهای آخرت ( که هر روز آن برابر با پنجاه هزار سال دنیاست).

خوب شیطان به واسطه این عبادات طولانی به مقامات عالی معنوی ترقی یافته بود که حتما جزء فرشتگان محسوب شده و احکام او با فرشتگان برابر شده بود. اما بعد از سرپیچی از فرمان خداوند رانده شد.

اجنه گر چه مانند بشر از قدرت انتخاب و اختیار برخوردار هستند اما به لحاظ مرتبه از آدمی پائین تر هستند ابلیس با عبادات شش هزار ساله خود به صف فرشتگان پیوست ولی آدم (ع) محمود ملائکه قرار می گیرد و این بدان جهت است که ظرفیت وجودی و استعداد انسان بیش از این می باشد و در واقع شیطان و ملائکه ها مامور بودند که به انسان کامل سجده کنند، و اوست که استعداد وجودی خود را به فعلیت رسانده است و به مقام خلیفة اللهی نائل شده است[1].

بعضی از دانشمندان از آیه 12 سوره اعراف (قال ما منعک الا تسجد اذ امرتک قال انا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین، فرمود: چون تو را به سجده امر کردم چه چیزی تو را بازداشت از اینکه سجده کنی؟ گفت: من از او بهترم مرا از آتش آفریدی و او را از گِل آفریدی- ترجمه فولادوند) استنباط کرده اند که خداوند به شیطان یک دستور جداگانه ای برای سجده داده است اگر چه آن را به تفصیل بیان نکرده اند چون در این آیه به شیطان یادآوری می شود که چرا وقتی تو را فرمان دادم و امر به سجده کردم نپذیرفتی؟ (امرتک) معلوم می شود شیطان را نیز جداگانه امر فرموده است ولی قرآن در مقام حکایت، امر به ملائکه و شیطان را یکجا آورده است، و اگر یک دستور جداگانه به ابلیس داده نمی شد ابلیس در جواب می توانست بگوید بار خدایا تو به من امر نکردی بلکه امر تو خطاب به ملائکه بود و خودت می دانی که من از ملائکه نیستم بلکه از اجنه می باشم ولی شیطان این استدلال را نکرد و آنچیزی را گفت که در آیه 12 سوره اعراف آمده است و این تاییدی است که خداوند جدای ازفرشتگان شیطان را هم مامور به سجده کرده است[2].


[1]برای مطالعه بیشتر می توانید به المیزان ج 8 ص 36 به بعد (عربی) و معادل فارسی آن مراجعه فرمائید.

[2] ر.ک. اندیشه جاوید، آیت الله سبحانی، ج 2، مسئله 128




طبقه بندی: دانستنیهای علمی و قرآنی،
ارسال در تاریخ سه شنبه 18 آبان 1389 توسط حسین بیاری


هنگامی که حضرت معصومه(سلام الله علیها) در ساوه به شدت بیمار شد، چرا در همان جا بستری نگردید و درخواست کرد که او را به قم ببرند؟

در پاسخ باید گفت: ....



ادامه مطلب
طبقه بندی: دانستنیهای علمی و قرآنی، دانستنیهای پیامبران و امامان،
ارسال در تاریخ دوشنبه 17 آبان 1389 توسط حسین بیاری


پاسخ: ماجرای ازدواج حضرت یوسف(ع) تنها در بعضی منابع و برخی روایات بیان شده است. مثلا در روایتی آمده است: وقتی عزیز مصر در سال های قحطی از دنیا رفت و حضرت یوسف(ع) در آن زمان عزیز و بزرگ كشور مصر شده بود، همسر عزیز مصر كه همان زلیخا بود به تنگدستی و فقر گرفتار گردید به گونه ای كه از مردم در خواست كمك می كرد. به او گفتند: خوب است نیاز خود را به نزد حضرت یوسف(ع) ببری و از او یاری و كمك بطلبی؛ زلیخا در جواب گفت: من از او خجالت می كشم ولی به قدری به او اصرار كردند تا بالاخره قبول كرد و بر سر راهی كه محل عبور موكب پادشاهی حضرت یوسف(ع) بود، نشست. ولی زلیخا، حضرت یوسف(ع) را دید، ایستاد و گفت: سبحان الذی جعل الملوك بالمعصیه عبدا و جعل العبید بالطاعه ملوكا؛ منزه و پاك است خداوندی كه پادشاهان را به خاطر گناه و نافرمانی، بندگان و بندگان را به واسطه فرمانبری و اطاعت ، پادشاه می گرداند. حضرت یوسف(ع) به او فرمود: تو همان زن (زلیخا) هستی؟ گفت: بله. حضرت فرمود: آیا هنوز به من علاقه مندی؟ زلیخا گفت: آیا مرا مسخره می كنی؟ من به سن پیری و سالخوردگی رسیده ام، مرا رها كن. حضرت(ع) فرمود: پرسش من از روی راستی و درستی است نه از روی تمسخر. زلیخا در جواب گفت: بله، من هنوز دل در گرو عشق و محبت تو دارم. حضرت(ع) دستور داد او را به منزل و قصر سلطنتی ببرند سپس از او پرسید: آیا تو نبودی كه آن رفتارهای زشت را با من داشتی و مرا گرفتار بلا و زندان كردی؟ زلیخا در پاسخ گفت: ای پیامبر خدا! مرا سرزنش مكن، چون به بلایی گرفتار شدم كه هیچ كس به آن مبتلا نشد. حضرت یوسف(ع) پرسید: آن گرفتاری و بلا چه بود؟ زلیخا گفت: به محبت تو كه در زیبایی بی نظیر هستی گرفتار شدم و خود من نیز از همه زنان مصر زیباتر بودم و از همه ثروتمند تر. آن زیبایی و ثروت از من گرفت شد و به شوهری ناتوان دچار شدم. حضرت(ع) پرسید: چه می خواهی؟ گفت: از خدا بخواه، جوانی را به من برگرداند. حضرت(ع) از خداوند درخواست كرد و خداوند جوانی را به زلیخا برگرداند و حضرت با او ازدواج كرد. V}(تفسیر نورالثقلین، ج 2، ص 471، ح 218 و نیز احادیث 217 و 219){V ؛ بحارالانوار، ج 12، ص 25 ) این حدیث در تفاسیر ارزشمند و معتبری مانند تفسیرالمیزان ذكر نشده و شاید مرحوم علامه طباطبایی این حدیث را نپذیرفته باشند و به همین خاطر آن را ذكر نفرموده اند. در تفسیر نمونه نیز از این حدیث و این مضمون خبری نیست. ولی در تفسیر مجمع البیان، مرحوم طبرسی این حدیث با این مضمون آمده ولی درباره آن بیانی ندارند.

همچنین در بعضی منابع دیگر اینطور ذکر شده که:  وقتی كه عزیز مصر از دنیا رفت، یوسف به جای او نشست. و زلیخا روز به روز به سیه روزی گرفتار می شد، تا جائی كه كارش به گدائی كردن از مردم كشیده شد. بعد از آن به امر خداوند یوسف با زلیخا ازدواج كرد، و با هم سی و هفت سال زندگی نموده صاحب اولاد شدند. (مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، دارالكتب الاسلامیه، ج12، ص282؛ و قمی، عباس، سفینة البحار، ج1، ص554؛ و ص278.)

 در هر صورت با فرض صحت و درستی این حدیث و این جریان، مطلبی كه با اصول و قواعد كلی قرآن و سنت مخالف و ناسازگار باشد در این حدیث و این قضیه به چشم نمی خورد. شاید زلیخا پس از آن درماندگی و سقوط از تخت عزت به خاك ذلت، بیدار شده باشد و دست از افكار آلوده و كارهای غلط خود كشیده باشد و با توجه و بازگشت به سوی خدا، تحولی عمیق و ریشه دار در افكار و باروها و اعمال او حاصل شده باشد. چون شكسته بالی و افتادگی گاهی انسان را به اوج می رساند و احساس فقر و نیاز و درك بیچارگی خود از ویژگی های اولیا الاهی و بندگان برجسته خداوند است كه البته اگر در حال داشتن ثروت و مقام و عزت كسی به این حقیقت و این ادراك برسد از ارزش و الایی برخوردار است وگرنه معمولا بعد از فقر و ذلت و سقوط این حالت در همه پیدا می گردد. احتمال دارد خداوند با گرفتار كردن او به این حالت درماندگی آن روحیه خودخواهی و هوسرانی و جاه طلبی را از او گرفته باشد و زمینه توجه به خدا و احساس نیاز به خود را در او ایجاد كرده باشد و این مطلب عجیبی نیست. تا انسان زنده است هر لحظه می توان انتظاری معجزه و امر خارق العاده ای را از او داشت و این از ویژگی های انسان است كه می تواند با اراده و تصمیم و انتخاب وضع موجودش را تغییر دهد و به هیچ وجه محكوم وضع موجود نباشد. چه بعد و تعجبی دارد كه با نفس گرم و تصرف ولایی پیامبر بزرگ و معصوم و مقرب خداوند یعنی حضرت یوسف(ع) جوانی به پیرزنی برگردد و چنان شایستگی و لیاقتی در او پیدا شود كه همسر پیامبر والایی چون حضرت یوسف(ع) گردد. تا انسان زنده است نمی تواند مأیوس شود و نباید از او مأیوس شد. زلیخایی كه همه هستی و سرمایه خود را از دست داده و آن زیبایی و جوانی و قدرت و عزت از او گرفته شده ، یك دفعه بیدار شده و متوجه خطاهای خود گردیده و برگذشته اسفبار خود اشك ندامت ریخته و صادقانه و خالصانه به درگاه خداوند نالیده و زمینه رشد و تعالی و تحول در او ایجاد گشته و خداوند نیز با چنین بنده ای چنین رفتار و معامله شایسته ای می كند.

معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:
1. قصه های قرآن، محمدجواد مهری، ص 167.
2. قصص انبیاء، سیدنعمت الله جزایری، ترجمه: یوسف عزیزی، ص 260.
3. تاریخ انبیا، راوندی.
4. قصص القرآن، ابن كثیر.




طبقه بندی: دانستنیهای علمی و قرآنی، دانستنیهای قصه های قرآنی،
ارسال در تاریخ دوشنبه 17 آبان 1389 توسط حسین بیاری


خداوند متعال در آیه 30 سوره نور نخست به مردان مسلمان و سپس در آیه بعد به زنان مسلمان فرمان میدهد از چشم چرانی اجتناب کنند و در رعایت پوشش بدن از نامحرمان کوشا باشند:
"قل للمؤمنین یغضوا من أبصارهم و یحفظوا فروجهم ذلک أزکی لهم انّ اللَّه خبیر بما یصنعون؛ ای پیامبر! به مردان مؤمن بگو: دیدگان خود را فرو خوابانند و عفت پیشه ساخته و دامن خود را از نگاه نامحرمان بپوشانند. این کار برای پاکی و پاکیزگی شان بهتر است و خداوند به آن چه میکنند آگاه است".

"غضّ" در لغت عرب چنان که مرحوم طبرسی در مجمع البیان(1) و راغب اصفهانی در مفرّدات گفته‏اند، به معنای.....


ادامه مطلب
طبقه بندی: دانستنیهای علمی و قرآنی،
ارسال در تاریخ دوشنبه 17 آبان 1389 توسط حسین بیاری


«إِن کُلُّ نَفْسٍ لَّمَّا عَلَیْهَا حَافِظٌ»(الطارق:4)

«هر کسی در درون خود نیروی پشتیبانی دارد»

«نَفس» : زندگی و خودآگاهی در پدیده زنده، و آنچه غرائز و احساسات و هستی خود را درک می‌کند  و از خود بعنوان "من" یاد می‌کند. پدیده زنده با زنده بودن نَفس زنده است و با مردن نَفس می میرد و همینطور با مردن بدن نَفس نیز می میرد. نَفس فوت هم می کند و فوت وضعیت میان مرگ و زندگی است مانند خواب و بی هوشی). نفس در آیه مجاز است و بجای جسم آمده است. بعبارتی آیه می‌گوید: هر جسمی نیروی پشتیبانی دارد که نتیجه پشتیبانی از زندگی آن جسم می شود پشتیبانی از "زندگی نفس آن جسم".

« حافظ » : اسم فاعل از مصدر حفظ است. حفظ بمعنی: چیزی را از درون یا در درون نگهبانی و نگهداری وپشتیبانی نمودن است، ("حراست"بمعنی: چیزی را از بیرون نگهبانی و پشتیبانی نمودن است). وحافظ: کسی یا چیزی است که چیزی را از درون آن یا در درون آن نگهبانی و نگهداری  و پشتیبانی می‌کند).

نکته آیه:

هرکسی در درون خود نیروی پشتیبانی دارد: بدن هر انسانی یک سیستم حفاظتی دفاعی دارد. برخی از سلولهای آن در جای مخصوصی به انتظار وارد شدن غیر خودیها (باکتریها، ویروسها، میکروبها و مواد خطرناک) هستند و برخی با جـریان خـون در سـراسـر بدن گـشـت میزنند و هـنگام برخورد با دشـمـن با آن درگیر شده و آنرا از پا در می‌آورند. و به این ترتیب سلامتی بدن را در برابر بیماریها  حفظ می‌کنند و بدن زنده می ماند و با زنده ماندن بدن نفس زنده می ماند.

تصویری از سلولهای مغز استخوان انسان که با میکروسـکوپ دیده میشوند. در مغز استخوان هـر دقـیقه مـیـلـیـونها سلول درست میشوند تا به بخشهای دیگر بدن صادر شوند. این سلولها بین یک صدم تا سه صدم میلیمتر قـطر دارند.




طبقه بندی: دانستنیهای علمی و قرآنی،
ارسال در تاریخ یکشنبه 16 آبان 1389 توسط حسین بیاری


اِبْن‌ِ مُلْجَم‌، عبدالرحمان‌ مرادی‌ (مق 40ق‌/661م‌)، مردی‌ از خوارج‌ و قاتل‌ امام‌ على‌(ع‌). بلاذری‌ (2/488) به‌ نقل‌ از كلبى‌ او را عبدالرحمان‌ بن‌ عمرو بن‌ ملجم‌ خوانده‌ است‌. گفته‌اند تبار وی‌ به‌ اعراب‌ حمیری‌ مى‌رسد. ابن‌ ملجم‌ از قبیلة مراد بود كه‌ با بنى‌ جبّله‌ از قبیلة كنده‌ هم‌ پیمان‌ بودند (ابن‌ سعد، 3/35). برخى‌ نیز او را از قبیلة تجوب‌، یكى‌ از قبایل‌ حمیری‌ و هم‌ پیمان‌ قبیلة مراد خوانده‌اند (ابن‌ حبیب‌، 160؛ ابن‌ منظور، ذیل‌ مادة تجوب‌)، اما بلاذری‌ (2/507) گوید كه‌ تجوب‌ جد او بوده‌ است‌.
از زندگى‌ ابن‌ ملجم‌ اطلاع‌ روشنى‌ در دست‌ نیست‌، زیرا نامش‌ تنها در آخرین‌ روزهای‌ زندگى‌ و در....


ادامه مطلب
طبقه بندی: دانستنیهای علمی و قرآنی، دانستنیهای قصه های قرآنی،
ارسال در تاریخ شنبه 15 آبان 1389 توسط حسین بیاری
(تعداد کل صفحات:11) ... 5 6 7 8 9 10 11


قالب سایت