اینجا گرگان است بلوار صیاد شیرازی کمی آنطرف تر از سازمان بهزیستی گرگان هر روز که از این مسیر می رفتم متوجه نوجوانی شدم که بر روی ولیچر کنار خیابان پنج تا شش عدد بسته بیسکوبیت را برای فروش در دستش گرفته است بسته هایی که اگر همه آنرا بفروشد 5000 هزار تومان هم نمی شود و سود آنرا که دیگر خود حدس بزنید... به آرامی با لبخند به کنارش می روم بی اختیار دستم را به نشانه سلام به سویش دراز می کنم دست می دهد که گرمی و حرارت بدنش در این ساعت ظهر که ساعت 14:35 دقیقه بعد از ظهر است در این گرمای هوا که به 31 در سانتیگراد می رسد کلافه کننده است از او نامش را می پرسم خودش را " مهرداد گرامی " معرفی می کند 19 ساله که تا کلاس پنجم دبستان بیشتر درس نخوانده است می گویید سازمان بهزیستی به من مستمری می دهند می پرسم چقدر ؟ می گوید : ماهی 32 هزار تومان ؟ ؟ ! !
براستی اگر خدایی ناکرده شما هم به مانند این نوجوانی که قلبش برای هزار امید می طپد این مقدار مستمری را دریافت می کردید با این مبلغ بسیار بسیار ناچیز کدامین گره کور زندگی را باز می کرد ؟ آیا این عدالت است ؟ که معلولینی که سرشار از هزار توانمندی و هزار همت و تلاش هستند اینگونه در گرداگرد روزگار به فراموشی سپرده شوند ؟ آیا این رواست که منه به ظاهر مسلمان با شکم سیر بخوابم غرق در نعمت باشم و برای رسیدن به نعمتهای دیگر حرص و ولع تمام داشته باشم در حالی که در شهرم در کنارم همسایه ام اینچنین محتاج و دردمند باشد ؟ خیلی دلم می خواست که قدرتی داشتم که می توانستم کمکی به او کنم تا شاید غمی از هزار غم او کاسته شود و مرحمی بر دل زخم خورده اش باشم . ای کاش... اینجا گرگان است...
به ادامه مطلب بروید...
براستی اگر خدایی ناکرده شما هم به مانند این نوجوانی که قلبش برای هزار امید می طپد این مقدار مستمری را دریافت می کردید با این مبلغ بسیار بسیار ناچیز کدامین گره کور زندگی را باز می کرد ؟ آیا این عدالت است ؟ که معلولینی که سرشار از هزار توانمندی و هزار همت و تلاش هستند اینگونه در گرداگرد روزگار به فراموشی سپرده شوند ؟ آیا این رواست که منه به ظاهر مسلمان با شکم سیر بخوابم غرق در نعمت باشم و برای رسیدن به نعمتهای دیگر حرص و ولع تمام داشته باشم در حالی که در شهرم در کنارم همسایه ام اینچنین محتاج و دردمند باشد ؟ خیلی دلم می خواست که قدرتی داشتم که می توانستم کمکی به او کنم تا شاید غمی از هزار غم او کاسته شود و مرحمی بر دل زخم خورده اش باشم . ای کاش... اینجا گرگان است...
به ادامه مطلب بروید...
ادامه مطلب
طبقه بندی: اینجا گرگان است...،
ارسال در تاریخ شنبه 21 آبان 1390 توسط حسین بیاری
جانباز گرگانی:حاضرم پاکستانی،فلسطینی، لبنانی باشم فقط به من کمک کنید!


ساجدنیوز جانباز رفیعی نژاد که به دلیل مشکلات مالی و نداشتن درصد جانبازی درخواست کمک و مساعدت از سپاه، استانداری و بنیاد شهید گرگان کرده بود نتوانست از تسهیلات استفاده کند و در روز جانباز آواره جنگل شد.
به گزارش ساجدنیوز بر اساس این گزارش به گفته جانباز در ماه مبارک رمضان این جانباز همراه با خانواده در منطقه جنگلی ناهار خوران در جنگل چادری بنا کرده بود تا اینکه فشار زندگی باعث شد به قصد تهران عزیمت کند و چند روزی است در جلوی درب بنیاد شهید چادر زده است.
به ادامه مطلب بروید...
ادامه مطلب
طبقه بندی: خبر های ما ، اینجا گرگان است...،
ارسال در تاریخ یکشنبه 2 مرداد 1390 توسط حسین بیاری
اینجا گرگان است ... فلکه کاخ (میدان ولیعصر) جنب سازمان ثبت احوال گرگان جوانی را می بینم که بر روی ویلچر کنار خیابان نشسته است و با بساطی که چند جلد شناسنامه و تقویم و چند عدد خودکار برای فروش گذاشته است بی اختیار نظرم را جلب می کند به سویش می روم تا شاید بتوانم گوشه ای از مشکلات او را به تصویر بکشم مشکلاتی را که برای مسئولین ما جایی برای شنیدن ندارد ... خودش را غلامرضا مروی 27 ساله معرفی می کند و مجرد و دارای دیپلم حسابداری می باشد می گوید 6 ساله که کارم همین است پدرم چاه کن است مادرم در اثر سکته مغزی زمین گیر و فلج شده است می گوید مقام اول نقاشی کشور را در کلاس پنجم گرفتم و عضو انجمن شعر گرگان هستم و در رشته ورزشی وزنه برداری مقام سوم استان گلستان را به دست آوردم و در رشته ویلچر رانی آن هم مقام سوم استان را آوردم ... وقتی پای درد دلش می نشینم از من می خواهد همه را ننویسم نمی خواهد که هر کسی پی به مشکلاتش ببرند می گوید وقتی به سازمان بهزیستی نزد مددکارمان می رویم با بی حوصلگی و برخورد نامناسب ما را از روند در خواستهایمان منصرف می کند و مستمری ما که ماهی 32 هزار تومان بوده است از اول عید تا حالا قطع شده است و مشکل با شهرداری داریم می آید و بساط ما را جمع می کند و با خودش می برد من 8 خواهر و برادر دارم و ساکن کوی انقلاب هستم از فروش محصولاتم روزی 3000 تومان گیرم می آید راستی آقا اینها را ننویس آیا واقعا آنها به این حرفای شما توجه می کنند ؟... این آخرین جمله ای بود که از او شنیدم و برای خودم جای هزار پرسش بود وقتی که دیدم که می گوید روزی 3000 تومان یعنی یک تقویم توی جیبی چقدر می ارزد که با همه جنسش سه هزار تومان نصیبش شود یعنی روزی چه قدر سودش است؟ ؟ ؟ ... خدایا کور نیستم و شاید خواب می بینم که در شهرم همشهریم اینچنین دردمند باشد و من...بی اختیار حلقه اشکی در چشمانم نمایان می شود و دلم به درد می آید که خدایا آیا خواب می بینم و یا شاید مسئولین شهرمان در خوابن شاید... اینجا گرگان است...
به ادامه مطلب بروید...
به ادامه مطلب بروید...
ادامه مطلب
طبقه بندی: اینجا گرگان است...،
ارسال در تاریخ شنبه 21 آبان 1390 توسط حسین بیاری






