ناسپاسی قوم عاد
قبیله عاد در سرزمین احقاف1 بین یمن و عمان، روزگاری متمادی در زندگی سرشار از خوشی و نعمت بسر می بردند. خدا نعمتهای فراوان و بركات زیادی به آنان عطا كرده بود، این قوم در آنجا قناتها حفر كردند، زمین را زراعت و باغهایی ایجا كردند و كاخهایی محكم بنا نمودند. یكی از نعمتهایی كه این قوم از آن برخوردار بودند؛ اندامهایی نیرومند و هیكل هایی تنومند و مقاوم بود. خدا به این ملت نعمتهای فراوانی عطا كرده بود كه كمتر قومی از آن برخوردار بود، ولی این مردم به مبدا آفرینش و بخشنده این نعمتها فكر نكردند تا او را بشناسند و به جای سپاس و حق شناسی خدای یگانه، تنها به این نتیجه رسیدند كه بتهایی را انتخاب و آنها را معبود خویش قرار دهند. آنها در پیشگاه این خدایان تواضع می كردند و صورتهای خود را به خاك می ساییدند. هر گاه به نعمتی دست می یافتند، برای شكرگزاری نزد همین بتها می شتافتند و به هنگام گرفتاری و بیماری از همین موجودات بی جان استمداد و كمك می طلبیدند. دیری نپایید كه سنگدلی و رذایل اخلاقی نیز بر تیرگی بت پرستی آنها افزوده گشت، نیرومند ، ضعیف را ذلیل خود ساخت و بزرگ بر كوچك غضب كرد. خدا برای راهنمایی نیرومندان و حمایت از ضعیفان و زدودن تیرگی جهالت از روح مردم و پاكسازی نفوس و آگاهی قوم از حقایق جهان، اراده كرد پیغمبری از....ادامه مطلب
طبقه بندی: دانستنیهای قصه های قرآنی،
ادامه مطلب
طبقه بندی: دانستنیهای قصه های قرآنی،
دعوت یونس(ع) به توحید
در شهر نینوا و در اوج بت پرستی و در تاریكی جهل و شرك، یونس نور ایمان را شعله ور ساخت و پرچم توحید را بر كف گرفت و به قوم نادان خود گفت: عقل شما عزیزتر از آنست كه بت را عبادت كند و جبین- پیشانی- شما گرامی تر از آن است كه بر این جمادات بی روح سجده كند، به خود آیید و از خواب غفلت بیدار شوید و به چشم دل بنگرید تا ببینید كه در ورای این جهان بدیع، خدایی بزرگ وجود دارد كه یگانه و بی نیاز است و تنها ذات كبریایی او شایسته عبادت و ستایش است. او مرا برای راهنمایی شما فرستاده و از در رحمت، مرا بر شما مبعوث كرده تا شما را به سوی او راهنمایی و ارشاد كنم، زیرا پرده های جهل و نادانی عقل و دیده شما را پوشانده و از درك حقایق عاجزید. قوم یونس با شنیدن این سخنان تازه و صحبت از خدای یگانه، دچار حیرت و وحشت شدند و چون از خدایی شنیدند كه تاكنون او را نشناخته اند، بر ایشان گران آمد كه ببینند یك نفر از خودشان بر آنان برتری یابد و ادعای پیغمبری و رسالت نماید، لذا به یونس گفتند: این مهملات چیست كه می بافی؟! این خدایی كه ما را به سوی آن دعوت می كنی كیست؟ ما خدایانی داریم كه پدرانمان سالیان سال آنها را پرستش می كرده اند و ما هم اكنون آنها را می پرستیم. چه چیز تازه ای در جهان به وجود آمده و چه حادثه جدیدی اتفاق افتاده كه ما باید دین اجدادمان را كنار بگذاریم و به دین ابداعی و تازه تو روی آوریم؟ یونس گفت:....ادامه مطلب
طبقه بندی: دانستنیهای قصه های قرآنی،
حكمت سلیمان
داودعلیه السلام براریكه سلطنت بنی اسرائیل تكیه زده و در اختلافات و درگیری آنها قضاوت و داوری می كرد، امور سیاست و اقتصاد قوم را به درایت و كفایت اداره می كرد و هر روز بنی اسرائیل نزد داود می آمدند و سرگذشت زندگی و مشكلات خویش را بیان می داشتند و نزاعهای خود را تشریح و استدلال می كردند و داود هم در تمام موارد با عدل و داد حكم می نمود. در این دوران سلیمان كه یكی از فرزندان داود بود تنها یازده سال از عمرش می گذشت. داود پیرمردی ضعیف و نحیف بود كه هر آن امكان وداع او با زندگی می رفت و همواره فكر آینده مملكت و كشور او را نگران می ساخت و در این فكر بود كه چه كسی پس از وی می تواند زمام امور و اداره كشور را به دست بگیرد. داود گرچه فرزندان بسیاری داشت ولی سلیمان كه كودكی خردسال بود، از جهت علم و حكمت برآنان برتری داشت آثار عقل و درایت از سیمای او هویدا و هوش و درایت او بر همه آشكار بود و امور مردم را با تیزبینی و عاقبت اندیشی اداره می كرد. عادت داودعلیه السلام بر این بود كه در مجلس قضاوت خویش، فرزند خود سلیمان را حاضر می ساخت، تا به قدرت قضاوت و استدلال خود بیفزاید، لذا سلیمان همیشه در مجلس قضاوت پدر خویش حاضر بود، تا در پرتو افكار پدر، چراغی برای آینده خود بیفروزد و در آینده به هنگام برخورد با مشكلات و مسائل اداره مملكت از پرتو آن بهره گیرد. در یكی از مجالس كه داود پیغمبر بر كرسی قضاوت خود نشسته بود و سلیمان نیز در كنار وی حضور داشت، دو نفر، برای طرح نزاع نزد داود علیه السلام آمدند، یكی از آن دو گفت:....ادامه مطلب
طبقه بندی: دانستنیهای قصه های قرآنی،

پاسخ: ماجرای ازدواج حضرت یوسف(ع) تنها در بعضی منابع و برخی روایات بیان شده است. مثلا در روایتی آمده است: وقتی عزیز مصر در سال های قحطی از دنیا رفت و حضرت یوسف(ع) در آن زمان عزیز و بزرگ كشور مصر شده بود، همسر عزیز مصر كه همان زلیخا بود به تنگدستی و فقر گرفتار گردید به گونه ای كه از مردم در خواست كمك می كرد. به او گفتند: خوب است نیاز خود را به نزد حضرت یوسف(ع) ببری و از او یاری و كمك بطلبی؛ زلیخا در جواب گفت: من از او خجالت می كشم ولی به قدری به او اصرار كردند تا بالاخره قبول كرد و بر سر راهی كه محل عبور موكب پادشاهی حضرت یوسف(ع) بود، نشست. ولی زلیخا، حضرت یوسف(ع) را دید، ایستاد و گفت: سبحان الذی جعل الملوك بالمعصیه عبدا و جعل العبید بالطاعه ملوكا؛ منزه و پاك است خداوندی كه پادشاهان را به خاطر گناه و نافرمانی، بندگان و بندگان را به واسطه فرمانبری و اطاعت ، پادشاه می گرداند. حضرت یوسف(ع) به او فرمود: تو همان زن (زلیخا) هستی؟ گفت: بله. حضرت فرمود: آیا هنوز به من علاقه مندی؟ زلیخا گفت: آیا مرا مسخره می كنی؟ من به سن پیری و سالخوردگی رسیده ام، مرا رها كن. حضرت(ع) فرمود: پرسش من از روی راستی و درستی است نه از روی تمسخر. زلیخا در جواب گفت: بله، من هنوز دل در گرو عشق و محبت تو دارم. حضرت(ع) دستور داد او را به منزل و قصر سلطنتی ببرند سپس از او پرسید: آیا تو نبودی كه آن رفتارهای زشت را با من داشتی و مرا گرفتار بلا و زندان كردی؟ زلیخا در پاسخ گفت: ای پیامبر خدا! مرا سرزنش مكن، چون به بلایی گرفتار شدم كه هیچ كس به آن مبتلا نشد. حضرت یوسف(ع) پرسید: آن گرفتاری و بلا چه بود؟ زلیخا گفت: به محبت تو كه در زیبایی بی نظیر هستی گرفتار شدم و خود من نیز از همه زنان مصر زیباتر بودم و از همه ثروتمند تر. آن زیبایی و ثروت از من گرفت شد و به شوهری ناتوان دچار شدم. حضرت(ع) پرسید: چه می خواهی؟ گفت: از خدا بخواه، جوانی را به من برگرداند. حضرت(ع) از خداوند درخواست كرد و خداوند جوانی را به زلیخا برگرداند و حضرت با او ازدواج كرد. V}(تفسیر نورالثقلین، ج 2، ص 471، ح 218 و نیز احادیث 217 و 219){V ؛ بحارالانوار، ج 12، ص 25 ) این حدیث در تفاسیر ارزشمند و معتبری مانند تفسیرالمیزان ذكر نشده و شاید مرحوم علامه طباطبایی این حدیث را نپذیرفته باشند و به همین خاطر آن را ذكر نفرموده اند. در تفسیر نمونه نیز از این حدیث و این مضمون خبری نیست. ولی در تفسیر مجمع البیان، مرحوم طبرسی این حدیث با این مضمون آمده ولی درباره آن بیانی ندارند.
همچنین در بعضی منابع دیگر اینطور ذکر شده که: وقتی كه عزیز مصر از دنیا رفت، یوسف به جای او نشست. و زلیخا روز به روز به سیه روزی گرفتار می شد، تا جائی كه كارش به گدائی كردن از مردم كشیده شد. بعد از آن به امر خداوند یوسف با زلیخا ازدواج كرد، و با هم سی و هفت سال زندگی نموده صاحب اولاد شدند. (مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، دارالكتب الاسلامیه، ج12، ص282؛ و قمی، عباس، سفینة البحار، ج1، ص554؛ و ص278.)
در هر صورت با فرض صحت و درستی این حدیث و این جریان، مطلبی كه با اصول و قواعد كلی قرآن و سنت مخالف و ناسازگار باشد در این حدیث و این قضیه به چشم نمی خورد. شاید زلیخا پس از آن درماندگی و سقوط از تخت عزت به خاك ذلت، بیدار شده باشد و دست از افكار آلوده و كارهای غلط خود كشیده باشد و با توجه و بازگشت به سوی خدا، تحولی عمیق و ریشه دار در افكار و باروها و اعمال او حاصل شده باشد. چون شكسته بالی و افتادگی گاهی انسان را به اوج می رساند و احساس فقر و نیاز و درك بیچارگی خود از ویژگی های اولیا الاهی و بندگان برجسته خداوند است كه البته اگر در حال داشتن ثروت و مقام و عزت كسی به این حقیقت و این ادراك برسد از ارزش و الایی برخوردار است وگرنه معمولا بعد از فقر و ذلت و سقوط این حالت در همه پیدا می گردد. احتمال دارد خداوند با گرفتار كردن او به این حالت درماندگی آن روحیه خودخواهی و هوسرانی و جاه طلبی را از او گرفته باشد و زمینه توجه به خدا و احساس نیاز به خود را در او ایجاد كرده باشد و این مطلب عجیبی نیست. تا انسان زنده است هر لحظه می توان انتظاری معجزه و امر خارق العاده ای را از او داشت و این از ویژگی های انسان است كه می تواند با اراده و تصمیم و انتخاب وضع موجودش را تغییر دهد و به هیچ وجه محكوم وضع موجود نباشد. چه بعد و تعجبی دارد كه با نفس گرم و تصرف ولایی پیامبر بزرگ و معصوم و مقرب خداوند یعنی حضرت یوسف(ع) جوانی به پیرزنی برگردد و چنان شایستگی و لیاقتی در او پیدا شود كه همسر پیامبر والایی چون حضرت یوسف(ع) گردد. تا انسان زنده است نمی تواند مأیوس شود و نباید از او مأیوس شد. زلیخایی كه همه هستی و سرمایه خود را از دست داده و آن زیبایی و جوانی و قدرت و عزت از او گرفته شده ، یك دفعه بیدار شده و متوجه خطاهای خود گردیده و برگذشته اسفبار خود اشك ندامت ریخته و صادقانه و خالصانه به درگاه خداوند نالیده و زمینه رشد و تعالی و تحول در او ایجاد گشته و خداوند نیز با چنین بنده ای چنین رفتار و معامله شایسته ای می كند.
معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:
1. قصه های قرآن، محمدجواد مهری، ص 167.
2. قصص انبیاء، سیدنعمت الله جزایری، ترجمه: یوسف عزیزی، ص 260.
3. تاریخ انبیا، راوندی.
4. قصص القرآن، ابن كثیر.
طبقه بندی: دانستنیهای علمی و قرآنی، دانستنیهای قصه های قرآنی،

از زندگى ابن ملجم اطلاع روشنى در دست نیست، زیرا نامش تنها در آخرین روزهای زندگى و در....
ادامه مطلب
طبقه بندی: دانستنیهای علمی و قرآنی، دانستنیهای قصه های قرآنی،

داستان این گروه، با اشاراتى کوتاه در آیات 9 تا 26 سوره کهف یعنی در 27 آیه تشریح شده است.
تعداد اصحاف به طور دقیق مشخص نیست، اگرچه رقم هفت بیشتر در مورد آنها بکار گرفته می شود . در مورد تعداد اصحاب در آیه 22 سوره کهف آمده است: به زودى خواهند گفت سه تن بودند [و] چهارمین آنها سگشان بود و مىگویند پنج تن بودند [و] ششمین آنها سگشان بود تیر در تاریکى مىاندازند و [عدهاى] مىگویند هفت تن بودند و هشتمین آنها سگشان بود بگو پروردگارم به شماره آنها آگاهتر است جز اندکى [کسى شماره] آنها را نمىداند پس در باره ایشان جز به صورت ظاهر جدال مکن و در مورد آنها از هیچ کس جویا مشو .
داستان کهف ، دلالت بر معاد
داستان اصحاب کهف دلالت بر معاد دارد. این داستان از قول های مشهور بین اقوام و ملل زمانهای مختلف مطرح است و قرآن کریم شرحی از آن را به قدری که شاهد برای مسئله معاد است بیان کرده است.
خداوند اصحاب کهف را برای مدت طولانی به خواب برد و بعد بیدار کرد تا به منکرین معاد برساند که مردن و زنده شدن مانند اصحاب کهف و سپس تنبه و بیداری آنهاست.
داستان اصحاب کهف در زمانی به وقوع پیوست که تنازعی شدید در امر معاد و بعثت مردگان بین موحدین و مشرکین در گرفته بود، وقوع این قضیه و حدوث این حادثه که از هر جهت مشابه با مردن و زنده شدن جمیع خلائق است، شک و تردیدی برای منکرین باقی نمی گذارد.

مانند بسیاری دیگر از قصص قرآنى، داستان اصحاب کهف در میان صاحبان ادیان آسمانى پیشینه دارد، در واقع داستانى مشهور در میان مسیحیان شرق و غرب بوده است.
قرآن کریم بدون اینکه به صاحبان دیانت بخصوصى اشاره کرده باشد به تعبیر «یقولون» به شهرت و تداول این...
ادامه مطلب
طبقه بندی: دانستنیهای علمی و قرآنی، دانستنیهای مکانهای مذهبی، دانستنیهای قصه های قرآنی،

موسی جواب سلام او را داد و پرسید: تو کیستی؟
او گفت: فرشته ی مرگ هستم.
موسی: برای چه به اینجا آمده ای؟
عزرائیل: آمده ام تا روحت را قبض کنم.
موسی: روحم را از کجای بدنم خارج می سازی؟
عزرائیل: از دهانت.
موسی: چرا از دهانم با اینکه من با همین دهانم با خدا گفتگو کرده ام؟
عزرائیل: از دست هایت.
موسی: چرا از دست هایم، با اینکه تورات رابا دست هایم گرفته ام؟
عزرائیل: از پاهایت.
موسی: چرا از پاهایم، با اینکه با همین پاهایم به کوه طور (برای عبادت) رفته ام؟
عزرائیل: از چشم هایت.
موسی: چرا از چشم هایم، با اینکه همیشه چشمهایم را به سوی امید پروردگار کشیده ام؟
عزرائیل: از گوشهایت.
موسی: چرا از گوش هایم، با اینکه سخن خداوند متعال را با گوش هایم شنیده ام؟
خداوند به عزرائیل وحی کرد: " روح موسی را قبض نکن تا هروقت که خودش بخواهد."
عزرائیل از آن جا رفت و موسی سال ها زندگی کرد تا اینکه روزی «یوشع بن نون» را طلبید و وصیت های خود را به او نمود. سپس به تنهایی به سوی کوه طور رفت. مردی را دید که مشغول کندن قبر است. نزد او رفت و گفت: " آیا می خواهی تو را کمک کنم؟" او گفت: آری. موسی او را کمک کرد. وقتی که کار کندن قبر تمام شد، موسی وارد قبر گردید و در میان آن خوابید تا ببیند اندازه لحد قبر درست است یا نه، در همان لحظه خداوند پرده از جلو چشم او برداشت، موسی مقام خود در بهشت را دید، عرض کرد: " خدایا روحم را به سویت ببر." همان دم عزرائیل روح او را قبض کرد و همان قبر را مرقد موسی قرار داد و آن قبر را پوشاند. آن مرد قبر کن، عزرائیل بود که به آن صورت در آمده بود.
در این وقت منادی حق در آسمان با صدای بلند گفت:
" مات موسی کلیم الله، فای نفسی لاتموت: موسی کلیم خدا مرد، چه کسی است که نمی میرد؟(1)"
مطابق بعضی از روایات، قبر حضرت موسی در کوه طور(واقع در نجف اشرف یا سرزمین سینا) می باشد(2).
منبع:
قصه های قرآن، محمد محمدی اشتهاردی
طبقه بندی: دانستنیهای علمی و قرآنی، دانستنیهای پیامبران و امامان، دانستنیهای قصه های قرآنی،






